مرآت گزارش میدهد؛
وداعِ حماسی در میعادگاهِ اشک
مصلایِ شهر تهران، امروز میعادگاهِ شور و شعوری است که در آن، هر اشکِ جاری بر گونهها، سندی است بر وفاداریِ ملتی که ایستادهاند تا راهِ رهبرِ شهیدشان را تا قلههایِ نور ادامه دهند.
به گزارش خبرنگار گروه سیاسی پایگاه خبری تحلیلی «مرآت»، مصلای تهران در این روزها و شبها، دیگر تنها یک مکان برای تجمع نیست؛ انگار قطعهای از اندوهِ عاشورا است که در قلب پایتخت فرود آمده تا ملتی داغدار را در آغوش بگیرد. سقفهای بلند، ستونهای خاموش، فرشهای گسترده و راهروهای مملو از جمعیت، همه گواه لحظهای هستند که تاریخ، نه با جوهر که با اشک نوشته میشود.
هر سوی این میعادگاه را که مینگری، چهرههایی میبینی که از دور و نزدیک آمدهاند؛ بعضی آرام و خیره، بعضی بیقرار و گریان، بعضی زیر لب ذکر میگویند و بعضی تنها سکوت کردهاند، اما همان سکوتشان از هزار فریاد رساتر است.
هوای مصلی، آکنده از بوی اسپند، اشک و صلوات است. انگار زمان در اینجا کند شده تا مردم بتوانند داغشان را با نگاه، با بغض، با حضور، روایت کنند. زن و مرد، پیر و جوان، همه در کنار هم ایستادهاند؛ بیهیچ فاصلهای، بیهیچ عنوانی، تنها با یک نسبت مشترک: دلدادگی و داغ. گویی هر کس در دل خود، خاطرهای نانوشته از آن شهید بزرگ دارد و آمده است تا آن خاطره را در ازدحام اشکها به آسمان بسپارد.
عطرِ وفاداری در آستانِ بیقرارِ یک بانو
در میان جمعیت، خانمی از مازندران آمده بود؛ چادری ساده بر سر داشت و چهرهاش از گریه گل انداخته بود. با زبان محلی، میان هقهق و اشک، زمزمه میکرد: «آقا جان، دورت بگردم… انتقامت رو میگیریم، نمیذاریم اسمت تنها بمونه.»
صدای او، با آن لهجه صمیمی و روستایی، چنان بر دل مینشست که گویی همه عاطفه یک سرزمین در چند واژه کوتاه جمع شده است. اطرافیانش بیاختیار اشک میریختند؛ نه فقط برای سوگ، که برای آن همه صداقت و وفاداری که از عمق جان برمیخاست. این، صدایِ قلبِ ملتی بود که در تکتکِ زنان و مردانش جاری است.
بغضِ یتیمی در کوچههایِ دلتنگی
در گوشهای دیگر، دختران جوانی حلقه زده بودند؛ با دست بر سر میزدند و با صدایی شکسته میگفتند: «یتیم شدیم…» این جمله کوتاه، آنقدر سنگین بود که در شلوغی مصلی، مثل آواری از اندوه بر دلها فرود میآمد.
اشک در چشمهایشان جمع شده بود و نگاهشان، پر از حس فقدانی بود که بهسادگی در واژه نمیگنجید. آنها نه فقط برای یک نام بزرگ، که برای تکیهگاهی عاطفی، برای نشانی از امنیت و صلابت، برای تصویری پدرانه سوگواری میکردند.
در میان ضجهها و نالههای آرامشان، میشد فهمید که بعضی غمها فقط غمِ یک فقدان نیست؛ غمِ شکستهشدنِ تکیهگاهی است که نسلها به آن دل بسته بودند.
وداع؛ آغازِ رویشِ دوباره از خاکِ حماسه
مصلای تهران در این وداع، شبیه دریایی شده است که موجهایش از اشک انسانها برمیخیزد. هر گوشهاش روایتی دارد: مادری که عکس را بر سینه فشرده، پیرمردی که عصازنان خود را به صف رسانده، نوجوانی که با چشمانی خیس فقط نگاه میکند. اینجا زبانها متفاوت است، لهجهها گوناگون است، اما درد یکی است و دلدادگی یکی. همه آمدهاند تا بگویند بعضی نامها از حافظه یک ملت پاک نمیشود.
این وداع، فقط وداع با یک انسان نیست؛ وداع با بخشی از خاطره جمعی یک ملت است. گویی مردم آمدهاند تا با اشک، بیعتی دوباره با ارزشهایی ببندند که آن شهید نمادشان بود: ایستادگی، عزت، ایمان و خدمت. مصلی در این روزها، بیشتر از همیشه به کربلا میماند؛ اینجا، غمِ آمیخته با شکوه است، اندوهِ همراه با سربلندی است.
مردم آمدهاند تا وداع کنند، اما در دلشان چیزی شبیه آغاز جوانه زده است. مصلای تهران این روزها، آینه تمامنمای ملتی است که داغ را با وفاداری پاسخ میدهد؛ اینجا هر اشک یک روایت است و هر نگاه، یک عهد؛ عهدی که میگوید راه مردان خدا با رفتنشان خاموش نمیشود، بلکه در دل مردم روشنتر از همیشه ادامه مییابد.
انتهای خبر/
لینک کوتاه خبر
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!