
یادداشت؛
سقوط پهلوی در سکوت
در شهریور ۱۳۲۰، ایران بیهیچ مقاومت مؤثر، به اشغال متفقین درآمد؛ رخدادی که نهتنها پرده از وابستگی و ضعف ساختار پهلوی اول برداشت، بلکه نشان داد استبداد و استعمار چگونه میتوانند در سکوتی سنگین، سرنوشت یک ملت را تغییر دهند.
به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «مرآت»؛ دکترای علوم سیاسی در یادداشت اختصاصی نوشت: در بامداد سوم شهریور ۱۳۲۰، ایران بدون ایستادگی جدی، تسلیم نیروهای متفقین شد؛ رخدادی که ظرف چند روز، سرنوشت کشور را تغییر داد و ساختار وابسته حکومت وقت را آشکار ساخت.
برای درک این مقطع تاریخی، لازم است به شرایط بینالمللی هنگام جنگ جهانی دوم توجه کرد. متفقین، بهویژه بریتانیا و اتحاد جماهیر شوروی، با هدف تقویت جبهه شرق و کمک به شوروی در برابر آلمان نازی، ایران را بهبهانه حمایت از آلمان، اشغال کردند.
تاریخپژوهان ایران معاصر، این دوره را با دو کلیدواژه مهم میفهمند: استبداد و استعمار، استبداد، در داخل، صدای ملت را خاموش و همه امور را به اراده شخص حاکم منتهی میکند؛ استعمار از بیرون، تحمیلی و یکجانبهنگر است و در شکل نوین، با ایجاد دولتهای دستنشانده به اهداف خود میرسد. به گفته دکتر ایرج ذوقی در کتاب ایران و قدرتهای بزرگ در جنگ جهانی دوم، این دولتها بدون نیاز به حضور مستقیم استعمارگران، مقاصد آنان را اجرا میکنند.
رضا شاه، که با حمایت بریتانیا و از طریق کودتا به قدرت رسید و ۱۶ سال حکومت کرد، نمونهای از اینگونه دولتهاست. چنان که در عصر محمدرضا پهلوی هم، با نظریه «دو ستون نیکسون»، ایران و عربستان بهعنوان بازوهای منطقهای ایالات متحده معرفی شدند.
صبح سوم شهریور ۱۳۲۰، ساعت چهار بامداد، علی منصور نخستوزیر وقت از سوی نمایندگان بریتانیا و شوروی، مولوتوف و بولارد، رسماً از اشغال کشور آگاه شد. طی دو سه روز، نیروهای متفقین از جنوب و شمال ایران پیشروی کردند؛ بریتانیا از بصره به خرمشهر، آبادان و اهواز رفت و نیروی دریایی ایران را زمینگیر کرد. ارتش سرخ از ماکو، مهاباد، بناب، رشت و تبریز وارد شد و تا اردبیل و تبریز پیش رفت.
چهار روز بعد، ستونهای متجاوز در حومه تهران و حتی پادگان عشرتآباد و باغهای بهارستان دیده میشدند. شرایط بهگونهای بود که دفاع ممکن نبود. این وضعیت یادآور سال ۲۰۰۳ و سقوط سریع عراق است؛ جایی که مردم از استبداد و خشونت صدام به ستوه آمده بودند و ارتش آمریکا ظرف چند روز بغداد را گرفت.
رهبر انقلاب، حاکمان وقت ایران در این دوره را به «بیغیرتی» متهم کردند؛ مفهومی که به رفتار یا تصمیمات کلیدی رضا شاه بازمیگردد. از نگاه مخالفان، کشوری که خاک یا فضای راهبردی خود را به بیگانگان واگذار کند، شایستگی عنوان غیرتمند ندارد. نمونههای مشابه در تاریخ معاصر منطقه، از طرح زنگهزور و واگذاری اراضی به ناتو و آمریکا، تا شاه حسین در اردن یا الهام علیاف در آذربایجان و برخی شیخنشینهای خلیج فارس، بارها دیده شده است.
در کارنامه پهلوی اول، نمونههایی چون پیمان سعدآباد و جدایی ۸۰۰ کیلومتر مربع ارتفاعات آرارات به نفع ترکیه، واگذاری ۳هزار کیلومتر مربع دشت ناامید به افغانستان در برابر حقآبه هیرمند، قرارداد الجزایر و واگذاری اروندرود به عراق، کشف حجاب، فاجعه مسجد گوهرشاد و غربگرایی به سبک آتاتورک، همگی بهعنوان مصادیق «بیغیرتی سیاسی» و تضعیف حاکمیت یاد شدهاند.
منتقدان بر این باورند که سه ضعف اساسی در ساختار سیاسی و نظامی پهلوی اول، یعنی فقدان پایگاه مردمی، وابستگی خارجی و فساد کارگزاران، باعث شد این نظام در برابر تهاجم فروبپاشد. در قرن بیستویکم، با مباحثی چون رئالیسم، ایدهآلیسم، فمینیسم، دموکراسی، حقوق بشر و دغدغه محیطزیست، نظامهای پادشاهی یکجانبهنگر تنها زمانی دوام میآورند که منافع قدرتهای بزرگ را تأمین کنند؛ همانگونه که امروز برخی حکمرانان در خلیج فارس یا حتی ولیعهد عربستان، محمد بن سلمان، مورد حمایت استکبار قرار میگیرند.
حکومتهای بسته استبدادی که حمایت خارجی را هم از دست بدهند، معمولاً با خواست ملتها سقوط میکنند و جای خود را به نظامهای دموکراتیک، بر اساس همهپرسی و انتخابات، میدهند.
در بخش فرهنگی و اجتماعی، جریان روشنفکری وابسته به غرب در عصر پهلوی، با تکیه بر میراث انقلاب مشروطه، ناامیدی و تسلیمطلبی را در جامعه رواج داد. چهرههایی چون حسن تقیزاده، ملکمخان و آخوندزاده، با ستایش کامل غرب و تقلید همهجانبه از آن، در تقابل با جریان «مشروعه» و روحانیت شیعه قرار گرفتند. بعدها، جلال آلاحمد با طرح «غربزدگی» و علی شریعتی با ایده «بازگشت به خویشتن» این وابستگی را نقد کردند.
گفتمان امام خمینی، چه در کشفالاسرار و چه در ولایتفقیه، و مشی رهبر انقلاب، بر همین بازگشت به هویت تاریخی و فرهنگی ایران تأکید دارد. در فرهنگی که حامل فردوسی و سعدی است، منابعی غنی برای انسانیت نهفته است؛ چنانکه فردوسی قرنها پیش سرود: «میازار موری که دانهکش است…»
این خط فرهنگی، در کنار فجایع امروز غزه، معنای خود را نشان میدهد؛ فرهنگ ایران، فرهنگ انسانمحوری و کرامت است. همچنان که سعدی گفت: «بنیآدم اعضای یکدیگرند… چو عضوی به درد آورد روزگار…»
این گفتمان، گفتمان انسانیت، آزادی، توسعه و رشد است؛ اما در برابر آن، لیبرالدموکراسی امروز پارادوکسی ایجاد کرده که در تقابل با گفتمان انقلاب اسلامی ایستاده است، متأسفانه، برخی از کسانی که امروز سکان قدرت در ایران را در دست دارند، نیز در برابر این گفتمان عمل میکنند.
جریان روشنفکری، از مشروطه تا امروز، جز تسلیم و واگذاری کشور و منابع به بیگانه، هدفی نداشته است؛ گفتمانی که نه در عقل و فلسفه، نه در ملیگرایی و دفاع وطنی و نه در اندیشه امت اسلامی، جایگاهی ندارد و بهکلی مردود و منفور است.
یادداشت: علیرضا نظریان- دکترای علوم سیاسی
لینک کوتاه خبر
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!